نمایش 1 - 5 از 5
یادداشت/فاطمه بگزاده یک نویسنده اسدآبادی نوشت: یک ماه از زمستان می‌رود و هنوز خبری از آمدن برف نیست؛ کجا مانده ای زمستان؟ 10/22/1395 - 14:44
دلنوشته/فاطمه بگزاده گاهی نمی‌دانیم از کدام مقصد، چه زمانی و چه فصلی گرفتار شیطانی می‌شویم؛ زمانی که فصلش نه رنگ پاییز را دارد نه هوای زمستان، نه دل‌چسبی تابستان و نه دلپذیری بهار، کاش با قلاب هیچ گناهی از عمق مهربانی ‌خدا دور نیفتیم و صید صیاد غفلت نشویم؛ 10/21/1395 - 09:27
دلنوشته ای به شکرانه بارش باران/ قاسمعلی زارعی در دلنوشته زیبا به شکرانه بارش باران نوشت: ببار ای باران که کشاورزان شهرم هرچند دیر اما امیدشان به همین کشت و زرع است. 09/12/1395 - 10:46
صادقانه بگویم نوشتن برایم سخت است. اما گاهی باید نوشت... تا ماندگار شود...تا غبار زندگی محوش نکند. صادقانه بگویم زندگیم با نام و یاد حسین(ع) معنادار شد،قبل از آن زنده بودم اما زندگی نمی کردم. محرم سال گذشته بود که بذر عشق حسین(ع) در دلم کاشته شد و حالا به درختی تنومند تبدیل شده است. این درخت،شاید نخل استوار و سر به فلک کشیده باشد شاید هم بید مجنونی که با شنیدن نام لیلی به لرزه در می آید و قلبم را از جای می کند. 09/09/1395 - 21:12
یادداشت/ هر روز صبح قبل حرکت ، میرفتیم پای تابوتها .سرت را لابد میگذاشتی روی تابوت شیشه ای شهید محمد نجفی بیست ساله که سرکاروان معراجیان مجنون بود.بعد با او عهد و پیمان میبستی یا اذن میگرفتی یا سخن دیگر ،من آن موقع نمیدانستم... 07/28/1394 - 15:49
اشتراک در دلنوشته